هانا وجمعه ی آفتابی در کنار زاینده رود
هانای قشنگ مامی،عمر و نفسم،دیروز جمعه که شما هفت ماه و هفت روزه بودین با بابایی شال و کلاه کردیم که برای اولین بار شما رو ببریم لب زاینده رود و به مرغای آبی نون خشک بدیم .قبلا هم که شما نبودین و زاینده رود آب داشت و مرغ آبی،من و بابایی نون خشکامون رو جمع می کردیم و میرفتیم حد فاصل پل آذر و سی وسه پل و به مرغای آبی نون میدادیم و اون ها هم شدیدا استقبال می کردند.
خلاصه با یک کیسه پر از نون راهی شدیم ولی شما توی ماشین خوابتون برد و اون هم چه خواب سنگینی که تا ما کنار آب رسیدیم و برا مرغ ها نون ریختیم و اون ها هم ما رو ضایع کردن و به نون ها لب نزدن و بعد به پیشنهاد یه خانوم که اونجا لب آب نشسته بود بابایی پفک خرید و بهشون داد و با ولع پفک ها رو خوردن و من هم همش مخالفت می کردم که پفک نه بده براشون و .... و چایی خوردن من و بابایی،شما بیدار نشدی که نشدی!!!دست آخر به زور بیدارت کردیم تا حداقل یه کم آب رو ببینی!بابایی شما رو تو آغوشی گذاشت و یکم لب آب زاینده رود قدم زدیم و بعد به فروشگاه اسباب بازی های خانه کودک و نوجوان که همونجا بود یک سری زدیم و کلی از راهنمایی های آقای فروشنده بهره بردیم و بعد هم حیفمون اومد که شما تو اون آفتاب گرم پاییزی رو چمن ها که پر از برگ های زرد بودن قدم نزنی!برا همین پتوت رو پهن کردیم رو چمن ها تا شما بازی کنی و یکم هم تاتی نباتی کردیم و خلاصه بازی بازی....شما هم که همش می خاستی برگ ها رو از رو زمین جمع کنی و بچشی!!!
عکساتون در ادامه...

هانا خانوم در خواب عمیق پاییزی

هانا انگشت به دهان در کنار زاینده رود

هانا و بابایی و زاینده رود


من و هانایی و پاییز

هانا در حال جمع کردن برگای پاییزی

تاتی نباتی روی چمن ها




دخترم فصل پاییز رو دوست داشته باش


هانا وجمعه ی آفتابی در کنار زاینده رود 
