هاناهانا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

هانا نفس مامان زری و بابا امیر

نمی تونم تصمیم بگییییییییرم

هانایی مامی نمیتونه تصمیم بگیره.......چطوری تولد بگیریم؟کیا باشن؟چکار کنییییییم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هانایی مامی داره از فکر دیووووووونه میشه هنوز به نتیجه نرسیدیم....هر روز تصمیممون عوض میشه.... کمککککککککککککککک ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

هانای نازنینم،عزیز دلم منو ببخش که چند وقتیه فرصت نکردم یا شایدم تنبلی کردم و وبلاگت رو به روز نکردم.این چند وقت خیلی درگیر بودم .درگیر جشن دندونی دخملم،درگیر  تزیین 200 تا تخم مرغ برای فروش در شب عید!!!!،درگیر فروش خونه ،درگیر خونه تکونی عید ،درگیر آماده کردن سفره هفت سین،درگیر خریدهای شب عید و......ولی میدونم که هیچ کدوم نباید باعث میشد که من خاطرات دخمل نازم رو ننویسم....منو ببخش دخترکم و اما تا اینجا رو که اولین دندونت رخ نمایی کرد رو داشتیم و اما ادامه داستان هانا جونم: بله عزیزم اولین دندون شما در سن نه ماه و هشت روزگی نمایان شو و حدود ده روز بعدش هم دومین دندون شما در همسایگی دندون اولت جوونه زد و اما من...
25 فروردين 1394

به روز تولد هانا نزدیک میشویم

هانای ملوسم چند وقتی میشه که در تب و تاب جشن تولدت هستم.سال نو که شد به این فکر رفتم که دیگه مثل جشن دندونیت همه ی کار ها رو برا دقیقه ی نود نذارم و برنامه ریزی شده پیش برم که خیلی خسته  نشم.واسه همین همش تو فکر بودم  و با همه مشورت می کردم که چطوری و کجا تولد شما نازنینمو جشن بگیریم.چند روزی میشه که دیگه کم کم فکرامونو با بابایی یکی کردیم و تصمیماتی مهم گرفتیم!!! تصمیم گرفتیم که جشن تولد  شما رو تو ویلای آقاجون بگیریم و همه ی فامیلای نزدیک رو دعوت  کنیم که حدود 60 نفری میشن! دیشب با بابایی و البته کمک وایبری خاله شیوای مهربون برای شام هم تصمیماتی اخذ شد!! و الان هم دارم واسه ی کارت دعوت جشن تولد عشقم یه کارایی ا...
25 فروردين 1394

اولین نقاشی هانا

هانا جونم اولین نقاشی شما که روی کاغذ به طور رسمی کشیده شد ،یک روز قبل از جشن دندونیت بود،یعنی در سن نه ماه و بیست و نه روزگی.مامی مشغول آماده کردن تزیینات دندونی جشن بود که شما مداد مامی رو برداشتی و من هم دفترم رو گذاشتم جلوت و شما شروع به نقاشی کردن کردی و من هم ذوق زده شدم و از اولین اثر نقاشی دخترم عکس گرفتم!!!مطمینم یه روزی بابتش سر و دست میشکنن عزییییییزم.... ...
8 فروردين 1394

هانا داره یه دندون

هانا جونم،عشقم شما خیلی خیلی شیطون و بازیگوش شدی و برا همین دیگه مامی کمتر وقت میکنه که وبلاگتو به روز کنه...معذرت و اما اصل مطلب : جونم برات بگه که مامی خیلی خیلی منتظر اومدن مروارید کوچولوی شما بود ولی خیلی طول کشید تا ایشون توی دهان کوچول موچول شما ظاهر بشن ....دندون کوچولوتو می گم مامی چند ماهی بود که آب از دهنت میومد و همه میگفتن دیگه همین روزا دندون هانایی میاد ولی هی ی ی ی ی نمیومد که نمیومد منم منتظررررررر تا اینکه چند شب پیش با بابایی بیرون بودیم  و شما طبق معمول تو ماشین بی قراری میکردی و وووول می خوردی ما هم  از  همه جا  بی  خبر تا اینکه اومدیم خونه و من شما رو بردم رو تختمون که ...
19 بهمن 1393

هانا وشب یلدا

هانای ماهم شب یلدا بلندترین شب ساله و تو این شب ما معمولا خونه ی بزرگترا یعنی مامان بزرگا و بابا بزرگا جمع میشیم و کلی خوردنیای جورواجور می خوریم .عزیزم پارسال شب یلدا شما تو شکم مامی بودی و من و بابا امیر ظرف میوه مون رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان مریم و با عمه نگین اینا شب یلدا رو گذروندیم. اما امسال که شما نازنینم از تو شکم مامی بیرون اومدی نوبت خونه مامان پری بود و چون امسال یلدا به خاطر شهادت تعطیل بود بابایی و من صبحش جمع و جور کردیم و رفتیم باغبادرون خونه ی مامان پری اینا تا شب دور هم باشیم.از عصر با خاله افروز و مامان پری شروع کردیم به تدارک دیدن .خاله طبق معمول کیک خونگی پخت و من هم هندونه ی شب یلدا رو تزیین کردم و انار دون کردم...
15 دی 1393