هانا سینه خیز میرود
هانای من،امیدم ،نفسم ،دیدن لحظه به لحظه ی روزهای زندگیت ،رشد و بالندگیت ،مرا مبهوت خالقت میکند.... خداوندا از اینکه لبخند زیبایت را از من و امیرم دریغ نکردی،تو را سپاس. نفسم ،روزی که وارد اولین مرحله از حرکت و پویندگی شدی ،پاهای کوچکت دردناک از درد واکسن بود ولی تو سر خم نکردی و به همه ی دردها پشت کردی و قدم در راه حرکت گذاردی....حرکت به جلو حتی اگر سینه خیز باشد.حتی اگر کند باشد... عشقم ،در اولین روز از هفت ماهگیت ،بعد از تزریق واکسنت بابایی ما رو برد خونه ی مامان پری.نزدیکای ظهر بود که شما از چروک روفرشی مامان پری کمک گرفتی و خودتو به جلو کشیدی و من و مامان پری و خاله افروز رو غرق در شادی کردی اما هنوز شب نشد که بدون کمک ...
نویسنده :
زری عباسی
8:14


